من و روزهایی که باید به اجبار بگذرانم…
من و روزهایی که باید به اجبار بگذرانم…
دنیای ما اندازه هم نیست
من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر میخوابم
من هر شب و تا صبح بیدارم
دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقت است ساکتم ..سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید پائیز سال بعد برگردم
دنیای ما اندازه هم نیست میبوسمت اما نمیمونم
تو دائم از آینده میپرسی
من حال فردامم نمیدونم
تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
دنیای ما اندازه هم نیست
پ.ن:آهنگ “پائیز سال بعد” از رستاک
خواستم بگویم…
گاهی باید این سه نقطه ها اشک شوند روی گونه هایم تا گرم شوم از سردی این خاطرات یخ زده…
امروز این صندوقچه قدیمی چه خاطراتی برای من زنده کرد.
خیلی وقت است از لیلا خبر ندارم،چه روزهایی بود.من،لیلا،الهام و مینایی که تنها دوست آن روزهاست که برایم مانده.
نمیدانم من دوست دارم فراموششان شوم یا آنها…
چه جور میشه آدم یه کتاب ۵۳۵ صفحه ای+یه کتاب ۴۰۰صفحه ای رو یک ماه کمتر فرصت داشته باشه بخونه و بره امتحان بده؟اونم امتحان عملی و کتبی!
ها!!!نه خب من میتونم،وقت زیاد هس!!!!!!:D
الانم ساعت ۲۹دقیقه گذشته از بامداد،چرا خوابم نمیاد:)
همه چیز تازه می شود:)